السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

296

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

خداوند نيز او را از چاه نجات داد و از شر زليخا در امان داشت و از جايى كه گمانش را نمىبرد او را به ملك مصر رساند . مفضل گويد : از امام صادق عليه السّلام پرسيدم كه داستان پيراهن يوسف چه بود ؟ آن حضرت فرمودند : هنگامى كه ابراهيم را در آتش افكندند جبرئيل پيراهنى بهشتى را براى او آورد تا از آتش در امان ماند ، سپس ابراهيم آن را بر گردن اسحاق آويخت و پس آنگاه اسحاق پيراهن را بر تن پسرش يعقوب و پس از آن او پيراهن را بر تن يوسف كرد . هنگامى كه يوسف پيراهن را درآورد بوى خوشى در هوا پيچيد و يعقوب آن بو را استشمام كرد و گفت : رواى گويد كه از آن حضرت پرسيدم : اينك آن پيراهن كجاست ؟ امام عليه السّلام فرمودند : آن پيراهن به دست اهلش بازگشته است و اينك نزد ما اهل بيت است « 1 » طبرسى رحمه اللّه گويد : يهودا پيراهن يوسف را به سوى پدرش يعقوب برد تا ديده‌اش بينا گردد و چنان با شادمانى آن راه هشتاد فرسخى را پيمود كه هفت نان به همراه داشت و فرصت نكرد كه همه نان‌ها را بخورد . كسانى همچون ابن عباس بر اين عقيده‌اند كه بوى پيراهن يوسف را باد به مشام يعقوب رساند و چنين گفته‌اند كه پيش از انكه كسى خبر زنده بودن يوسف را به يعقوب برد باد صبا بوى پيراهن يوسف را به يعقوب رساند . بسيارى از شاعران نيز از باد صبا ياد نموده‌اند و آن را باعث نشاط و خوشحالى دانسته اند . امام رضا عليه السّلام فرموده‌اند : در بنى اسرائيل رسم چنين بود كه هركه دزدى مىكرد او را به بندگى مىگرفتند . در روزگارى كه يوسف خردسال بود عمه اش علاقه شديدى به يوسف داشت و از او نگهدارى مىكرد ، پس از مدتى يعقوب از خواهرش خواست تا يوسف را بازگرداند . خواهرش كه نمىخواست يوسف را از دست دهد كمربند اسحاق را كه يعقوب از آن استفاده مىكرد و به امانت نزد خواهرش نهاده بود پنهانى از زير پيراهن به كمر يوسف بست و چنين وانمود كرد كه يوسف آن كمربند را دزديده است به همين دليل

--> ( 1 ) . تفسير قمى ج 1 ص 353 تا 355 .